هرگز نه دیده ام
نه شنیده ام
پس چگونه برایت بازگو کنم
شبحی که نیمه شب زیر لحافم می آمد . می آمد.
جز او همه ی سیندرلاهایی که در کنارشان می خوابم واقعی نیستند .
من کیستم !!
غده ای بی مصرفم !!
نه می توانم بمیرم
نه می توانم او را به چنگ بیاورم
چنگ ِ جک
در چنگ ِ جک
بی خیلی ِ مفرط
به کدام ساز تو برقصم که بسازی با من .
من و من
لنگ و لوک
برادران ِ بدشانس دالتون ها
با عقایدی البته نه چندان شبیه
میان تو و بانک
تو
سرمایه ای عظیم است
که در من پنهان کرده ای .
پنهان نمی کنم
البته
نمی توانم چیزی را از تو پنهان کنم
دزدی ناشی ام
که به خود زده ام
دنبال سر ِ سوزنی در انبار کاه
حوصله ام که سر می فشاند
جودی ابُت
روی سقف می نشیند و با ماه دردِ دل می کند
در صورت ِ ماه نگریستن
یعنی در عالم ِ مرگ زیستن
یعنی بین ماه و مرگ یکی شدن
معشوقه ای که از فرط ِ زیبایی ماه را با او می سنجم
اینک
زیبای خفته
خودش را زده به خواب ِ علی چپ
و دارد لبهاش را برام غنچه می کند
فکر می کنم
اشتباه گرفته است
من
جوجه اردکی زشتم
که هیچ شباهتی با قوها ندارم
دور افتاده ام
رابینسون کروزوه ام
که شعرم را در بطری نهاده ام
و در دریای پریشان رها کرده ام
تا آب بیاوردش
شبحی که در حوالی ِ صبح از زیر لحافم می رفت . می رفت
جز او همه ی سیندرلاهایی که در کنارشان می خوابم واقعی نیستند .
۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه
بی خیلی
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
نقد و بررسی داستان ... 1
سایت دوات ( رضا قاسمی ) گرفته شده است که البته با توجه به ف.ی.ل.ت.ر
بودن سایت مذکور ناچار به کپی داستان شده ایم. امیدواریم عذرمان پذیرفته باشد.
لوس آنجلس
تمام رشته هاي من فرشته شد
بنا نبود زن شود ، پيشنهاد ِ من شود
اسير ِ زير و بم ، و تن گشايم از كنار ِ باجه ها
با گرسنگي ِ زل زدن ، نوشته ، پاره شد
نرقصيده ، دامن ، تر مي كني اگر
هنوز زود است سرت را به دست و در ني ني بسته پنهان هنوز
سرد ، دلت مي خواهد و دلت مي خواهد بگريزي از
آب ، تن آب
طناب از گيسوي تو تا دار
پنهان از خود از مامور ، از لكنت
نكند بهانه اي شود ، بر ، اضافه
چشم بسته دنبالم بودي ، از
دهن بسته تا اتاق ِ باز ، پشه اي كه حواس مختل مي خواهد!
و مي خواهد ما را ، تا سنگسار
روز به روز ، بهتر مشت ام باز ، بيا
سپيدي ِ تن ات بر بازوي بريده ام ، عقل ِ بي هوش
لبخنده ي تو ، تا عابران
كه مثلا ً گيجي، كه مثلا ً نمي فهمي، كه مثلا ًپرت مي شوي از
كه به خدا هيچ وقت ، كه تو ، كه آرام و رام ، اداي آدم ، اداي خودت
نامرد!
در خواب تا خدا ، تا ملافه هاي خيس از
غلتا غلت ِ تاب ، بوي پنهان ِ پُل ، دوباره گم شو !
دوباره تا براي فقط ،
تا لبه ي حفره هايي كه لبخنده مي زند ، آنجا ، مخفي .
"دكانستراكسيون"
و اين اغاز داستان ديگري است.
مكان:
خلق را سر باز شناساندن آن ام به دل است كه همه چيزي را به چشم ديده...
حركتي به من دادي، ساكن، اين علامت يعني سكون
يكي از چهار قسم حركت
سكونت خانه لازم دارد كجاهايت سراي من نيست
خانه يعني حركت بي حركت هي حركت هي
در آن زمان ميگذرد پير ميشوند، دختران را تيغ بر سر به كه پيري در بر
من هم
وقتي خانه هستم
به من سكون ميدهي، راحت مي ايستم ، راست من تن تننم
من فتحه اََََ من كسره اِ من ضمه اُ
دو فتحه اً دوكسره اٍ دو ضمه اٌ
هي آرزو ميكنم تا بهار بيايد:
هي آرزو ميكنم به خانه مان بيايد
توي خانه راه ميروم ، جاي پاها آرزوهايم را محو ميكند
ايكاش آدمي خانه اش را فتحه ، نه، كسره ميداد
و چهارمين قسم حركت در شق سوم اتفاق نمي افتاد
تيز نيست اقا- تيغت تيز نيست:
آرزوهاي آدمي را همان دلتنگيهاي آدمي
اين ميتواند پيشنهاد خوبي براي شخصيت پردازي باشد
و به خدا چشم هام چپ شود اگر چپ را انتخاب كنم ، لوچ را نميدانم
بين خودمان بماند اينها توي شق سوم هم رسميت ندارد، مضموم است
اين فتح بابي ست رو به ايوان
تا بايستيم رو به چشم انداز روبرو، درست قامت بلند بالا، دست در دست همديگر به ماه ،
اينده ، صفا ، صميميت، دوستي، مهر، سيب
باخودمان بماند ، بلند است.
خانه صاحب دارد ، شهر هرت كه نيست:
سند به نام من است ، مفت خرم كه متعهد شده ام مال من باشد،
از پدر به ارث رسيده يا پول دادم و خريدم، اجاره داده ام ، موجر شده ام،
مستاجر: اقا به باتفاق همسر و تيغي بر سر، خانواده سه نفره.
كوچه علي چپ به اينجا ختم ميشود، هروقت كه عذرمان را خواست بايد دمممان را
بگذاريم روي كولمان و برويم وگرنه دممان توي كوجه حلزون ميشويم، كمي خانه را زمين
ميگذاريم تا نفسي تازه كنيم ، بعد باز هم حركت
رعايت مفاد قراردادنامه الزامي است:
هركس بيش از حد گرد اين دايره از بيرون بچرخد بايد منتظر تودهني ما باشد ولاغير.
طرفين بدانند، دعوت مهمان از خارج كار بسيار پليدي است ،
متخلفين شديداً مرعوب و منكوب ميشوند.
از اولش هم گفتيم ما سر در آخور شما داريم از خانه جدا نميشويم، ما نميرويم.
ماده سوم:بر در و ديوار نقاشي بكشيد ، سه بار خط بكشيد،
سوت با صداي بلند بزنيد يا كارهايي با يكدست انجام دهيد..... بي شخصيت هستيد ،
جايتان اينجا نيست و طبق طرح بايد از اين مكان برويد.
بن گاه اين جاست ، معاملاتمان اينجا انجام ميشود، شواهد بي جايي هم داريم،
به موقع ارائه ميكنيم.
ريشم بلند شده:
ملا عمر اگر ريشش را ميزد ملا عمر نميشد
ملا عمر اگر ريشش را ميزد سنگ به سينه شيطان ميزد
ملا عمر اگر ريشش را ميزد مي شكست
ملاعمر اگر ريشش را ميزد كام موعود يار اره ميكرد
ملاعمر اگر ريشش را ميزد دل توي دلش نبود
اتهام او تشويش اذهان خودش بود
با عرض سلام ، از اسامه جان چه خبر؟
خوب است، اسامه در خانه من ساكن است ، هم مفتوح است هم مكسور و هم مضموم
منظورم اين است : نميخواهيد تحويل بدهيد؟
برخلاف رسم مهمان نوازيست. ما كسي نيستيم كه خود را به دشمنانش تحويل دهد.
خداوند لعنت كند اسامه را كه در خانه قلب من جا دارد ، هميشه...
مخاطبان به من پشت كرده اند.. مرا نميشناسند، تندتر حركت ميكنم، يكدنده هم نيستم(براوو)
اگر به دوستانم فكر كنم عقب ميمانم بايد به مخالفانم توجه كامل داشته باشم هميشه
خانه روي هم رفته خوب است چقدر؟:
اما خنزر پنزري همچنان زير درخت سرو كنار جوي نشسته است، با آن خنده ترسناكش
به بقيه دهن كجي ميكند و تمام اينها در حياط اتفاق ميفتد، خانه حياط خلوتي دارد
كه جان ميدهد براي اين كارها بين خودمان بماند گاهي وقتها يواشكي ديوار آن را خيس ميكند.
براي سكونت در خانه اول بچه ها را جلو مياندازيم تا چانه بزنند، بعد خودمان فشار مياوريم.
تيغ ما كم كم كند شده ، ديگر تيز نيست.
عوض چانه ما آنها پوززني ميكنند، حسابي از رو ميرويم، ما دنبال يك سقف هستيم تا
پشت آن بايستيم ، كار به جاهاي باريك ميكشد، دادگاه و هيات منصفه لازم نيست.
آنجا هم تيغ ما تيز نيست و مجبوريم بيشتر هزينه كنيم.
پايان بندي با عدم قطعيت:
نبايد آرزو بكنم تا بهار بيايد
نبايد آرزو بكنم تا به خانه مان بيايد
نبايد آرزو بكنم كام موعود درخت بايستد
به هر حال ما خانه بدوش هستيم و خوش نشين
خانه داري؟ اصلاً ، من با خانه دارها سرخوش نيستم
آدم در خانه باشد كپك ميزند
آدم در خانه نباشد ، خانه كپك ميزند
در خانه آرزو كردن هزينه دارد، اين هرچه جاييست ، چارديواري اختياري
ما هم براي هر اينجا پول داده ايم، ما هم درد داريم
آنكه سواد ندارد چه ميداند لوچ با چپ چشم چقدر فاصله دارد، جدول حل نميكند
هركسي يكي را انتخاب ميكند ، ديگري را انتخاب ميكند و اين دليل بر برتري ديگري است ،
وقتي ديگري نباشد او انتخاب ميشود،وقتي ديگري باشد انتخاب انتخاب ميشود.
من هم اين چشم عسلي لب شكري را انتخاب كرده ام الان چند سال آزگار است
بدبخت شده ام ، بايد از صبح تا شب كار كنم مثل خر، ظرف ، رخت ... تو هميشه تو ،
نسكافه كافي شاپ....
بن لادن هم خانه دارد و ماهم. ملا عمر خانه بدوش مهمان دعوت ميكند ، تو هميشه در
مهماني هستي.
پير هم هستي. از همان اول گفته بودم . اگر تا حالا مانده ام فقط به خاطر تو
من:
ديگران را ساكت ميكنم ، خودم حرف ميزنم. در سكوت ديگران ميتوانم حرف بزنم،
هنوز حرف زيادي براي گفتن نداري، ملاعمر را انتخاب كردي به جايت حرف بزند،
تمام عقده هاي نهفته ات را با اين حنجره ي خونين فاش كردي ، پست ،
تو از اين مسند خلع ميشوي حالا شما اگر قول بدهيد ميتوانيد جانشين شويد و در اين
مسند قرار هميشه از آن جايي عوض ميشود كه آن را ميگذاريد .
به هر حال ميتوانيد پاسخ مثبت بدهيد. ميدانيد خواهش من بسيار كوچك است .
كمتر از حرف ، به اندازه حركت .
مُرده های عاشق
بی صدا ، بی رنگ ، می گردند حوالی ِ اصواتی دور
آنقدر دور که راهی به هم ریخته گم می شود
تنهایی ِ دهانی که بوسیده بودی
رژ ِ سیاهی زده ای
تمام صورتت گیسوست
وقتی کبود می ریزد از آبی که بر تن غسالخانه پاشید پدرم
سر مادرم سلامت
مرده شورها شنهای دهانم را یادشان رفته بشورند .
هوایی که ماهی لب می زدم تشنج ِ تب بود تن ِ دریا را
گلهای مرده ی کاشی همه جاش را گرفته بودند
ترسیده از حاشیه می چسبند به تن دیوار و تو آوار و من ؟
اتاقی مچاله است در چین ِ پیشانیت
باد کرده ام بر جداره ها و تو پلک کوچکی در دستمی
با گره های کور ِ این ملحفه ی سفید مچم باز نمی شود
بوی کافوری لحد رفته / عطر ِ زنانه ای خسته پا می زند به سقف ِ جمجمه ام
حافظه ی دست محکم گرفته تو را / می خواهد خودش مژه ی سوخته را ریمل بکشد
بی باز ِ چشمی چسبیده با خطوط ِ دست هام روشن برود
تا بال ِ پلک خفه بشکند / خطوط ِ پیله بترکد با سرنوشت پوست
هنوز مثل ِ ماهی ها صدام حنجره ی پوسیده لب میزند
ناخنهای صورتی ات را روی گونه هات شکسته اند / نمی بینی؟
ابعاد زمزمه و زخمهای هندسه گودال را احاطه کرده اند / نمی بینی !
لب ِ دو ساحل به هم که می رسند / تبخیر حاشیه می شوم در هوات
دریا در هجای کشیده اش آب شد
موج می گرفت تن ِ موجیش
من !
بلعیده بودمش .
مادر
... تقصیر آستینم بود
پیاده که شدم باید مسیر کوتاهی تا خیابان اصلی را طی می کردم و توی همان مسیر چند مغازه دارِ آشنا بودند که مثل ِ این یکی « : سلام ، ح ح حال ِ شما خوبه ؟ سلامتین ؟ قُُ ُ ُربان ِ شما ممنون ،... » و دستی هم برای خداحافظی تکان دادم ،
از عرض خیابان رد شدم و به طرف ِ تاکسی ای که منتظرِِ مسافر بود رفتم ، از اینکه صندلی ِ جلو اشغال شده بود کمی حالم گرفته شد یک خانم ِ چادری روی صندلی عقب نشسته بود ، سوار که شدم صدای ِ دربِ تاکسی بود که ، نَه !!
صدای ِ راننده بود :
- چه خبرته بابا ؟خیر ِ صد تومن کرایَتو خوردم ! در رو از جا کندی !!
نگاه ِ گنگی به درب و دستم ، به برچسب ِ «لطفاً درب را آهسته ببندید» و به صورتِ راننده انداختم . باخودم فکر کردم«من که درو اینجوری نمی بندم؟!»
- آقا تقصیر ِ دَس دَس د ِ د ِدَ دَسستَمهِ ، نِ نِمی یدونم چرا اینجوری میشه ؟!!
درا رو اینجوری مُ مُ مُُح کَم میبند ِ!!!
- چی ؟!!
- والله راس میگم، این چن وقته ای ای اینجوری شده، دَ اَ اَ رای ِ تاکسیا رو محکم می بنده ... !!!
- خدایا نوکرتیم ، جوون به این نازنینی ؟ عمو تو هم که مثل ِ من یه تختَت کمه...؟
توی دلم گفتم « مرتیکه ی بی شعور فکر می کنه من دیوونَم ،جلوییه رو نگاه ریز ریز می خنده ،چه اظهار ِ ادبی هم می کنه – خدمت ِ شما ، فلکه رفع ِ زحمت می کنم ، سِپاسگُذاااااارم –اَه، ولی حال ِ تو یکیو می گیرم که اینجوری آبرومو نبری»
به دستم نگاه ِ تندی انداختم و با دست ِ چپم نیشگون ِ آبداری از پشت ِ دست ِ راستم گرفتم .
دختری درب ِ تاکسی را باز کرد ، پیاده شدم تا کنار ِ خانم ِ چادری بنشیند ، جلوی مانتوی زرشکی رنگش از یقه تا دکمه ی اول با نخ ِ سیاه و طلایی طرح ِ سروکوچکی، وارونه گلدوزی شده بود ،این بار با دست ِ چپ آرام درب را بستم و بوی عطر ِ خوشِ دختر ِ مانتو زرشکی فضای تاکسی را پُر کرد ، راننده حین ِ راه افتادن با بوق ِ ممتد و گوشخراشی به یک مسافر کش شخصی اخطار می داد که آنجا حق ِ سوار کردن ِ مسافر ندارد و راه افتاد .
دست دراز کردم تا کرایه ام را بدهم ، - دستت مگه چشه ؟
راننده بود که با نیشخند می پرسید .
با اخمی به او فهماندم شوخیِ بی مزه ای بود ، دست ِ سفیدی بلند شد و یک دویست تومانی به راننده داد و صدایی که گفت دم ِ پُل پیاده میشم ،دلم میخواست قبل از پیاده شدنش خوب صورتش را ببینم، راننده از توی آیینه دزدکی نگاهش می کرد ، به فکر ِ سوال ِ راننده رو به دست ِ راستم توی دلم گفتم :
« تو چت شده که درا رو اینجوری می بندی ؟ »
دستم مشت کرد و محکم به زانوی پای راستم چسبید قوزک های روی مشتم کمی خشک وپوست پوست شده بود تا خواستم دوباره ملامتش کنم با همان مشت محکم کوبید روی زانوی چپم و دوباره همانطورگره کرده به زانوی راستم چسبید .
توی دلم گفتم « اصلاً حقته تحویلت نمی گیرم ، نه ساعت بهت میدم نه انگشتر ، بمیری هم ناخوناتو بلند نمی کنم ، خوب شد؟ خودت خواستی اوهووووم !!!
اوهوم را کمی بلند گفتم و دختر ِ مانتو زرشکی زل زد به من ، صدای خنده ی ریزش را می شنیدم اما جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم ، دست راستم باز شده بود و روی زانوی راستم همراه با آهنگی که از رادیو پخش می شد ضرب گرفته بود نگاهم از روی دستم به زانوی دختر مانتو زرشکی که حالا مثل دستم ضرب گرفته بود جلب شد ، بعد به دست چپم نگاه کردم که آرام توی جیبم دنبال ِ موبایل می گشت به خودم گفتم :
« اِ ، نکنه دیوونه شدم من که موبایل نمیخوام !! »
موبایل که از جیبم در آمد با صدای ِ ترمز به جلو پرت شدم و راننده سرش را از پنجره بیرون داد و :
- مگه کوری؟ از دستم سُر خورد افتاد کف ماشین بین ِ پاهای دختر مانتو زرشکی ،
دست چپم رفت طرف ِ گوشی و من هم ناچار خم شدم رفتم پایین ، در آن حالت نصف ِ تنم توی بغل ِ دختر مانتو زرشکی بود سنگینی ِ نگاهش روی من بود و به آرامی ساق پایش را به تنم فشار می داد و این دست راستم بود که جای موبایل مچ پای دختر مانتو زرشکی را لمس می کرد و آرام نیشگون می گرفت ، زود سرم را بالا آوردم، از کاری که دستم کرده بود قلبم به شدت داشت میزد و از ترس داشتم می مردم ، هر لحظه ممکن بود یک کشیده بخورد زیر گوشم ، سعی کردم به خودم مسلط باشم و عادی جلوه کنم و با خونسردی و خجالت سرم را به پنجره چسباندم و به پاهایی که تند از پیاده رو رد می شدند نگاه کردم ، از پل که رد شدیم دختر مانتو زرشکی و زن چادری خواستند پیاده شوند ، درب را باز کردم، لحظه ی پیاده شدن درست به صورتش نگاه کردم زُل زدم توی چشمهایش ، به لبهای خندان و به طرح ِ سرو کوچک روی یقه،به امتداد ِ آن تا دکمه ی اول و بعد به مچِ پای راستش که بین ِ شلوار لی و کتانیِ آبی رنگش برق زد و سریع توی جمعیت گم شد، سوار که شدم چشمهایم را بستم تا خوب ِخوب چشمها و لبخندش یادم بماند .
حالا راحتتر عقب ِ تاکسی نشسته بودم ، دست ِ چپم را روی صندلی گذاشتم و کمی از وزنم را به آن تکیه دادم ، راننده رو به مسافر ِ جلویی می گفت : - الله و اکبر ،
آخرالزمون شده ، پدر سوخته رو دیدی با چه وضعی اومده بود بیرون ؟ با اون آرایش و اون بو که آدمو خفه میکرد ؟ اِ اِ اِ بی پدر روسری نمی ذاشتی سنگین تر بودی...
کم کم از دور درخت ِ کنار ِ مغازه ام پیدا می شد به راننده گفتم
« کنار ِ اون درخت پ ، پیاده میشم »
راننده هم با « آقا هَ هَ همین جا پیاده می شم ، هَ هَ هَمین جا هَ همین جا پیاده می شم »
بیست متر جلوتر از درخت نگه داشت و با یک بفرمای طولانی خواست تا پیاده شوم،
پیاده شدم و بدون ِ توجه به اُوهویِ بعد از بستن ، با دست ِ چپم محکم ِ محکم درب را بستم و هردو دستم را توی ِجیب هام گذاشتم و تا درب ِ مغازه ام پیاده رفتم.
زنی که صاعقه وار آنک ...
« زنی که صاعقه وار آنک ، ردای شعله به تن دارد
ز ره نیامده خود پیداست ، که قصد خرمن من دارد »
زنی بسامد خواهشها به زیر دامن دریایی
به هر شکستن موجش تن ، سیاه مست تمنایی
شبی که سایه ی تبدارش ، کنار بستر من رقصید
سکوت ، هستی شعرم شد ، فروغ غمزده ای خندید
شب از سکوت جهان ترسید ، تنش در آینه حوا شد
نفس به ثانیه پرپر زد ، دو بال پنجره تا وا شد
دوباره وحی شد و آیه ، چکید تا خط پستانش
دهان خیس خدا گم شد ، به زیر نرمی دستانش
لب بهشتی آدم بود ، که رفت بر لب تبداری
شکست دنده به دندانی ، چه عشق بازی خون باری!
به حجم حاشیه خندید و ، کنار متن نشست آن زن
به راز آینه پی برد و ، دوید مست به شعر من
ز ره نیامده هر واژه ردای صاعقه بر تن زد
به قصد شعله شدن زن را به متن آتش خرمن زد
***************
بیت اول از حسین منزوی
یادم هست
یادم هست ...
از لولا نبود سکوت ِ این در
عشق روی پاشنه ی ترس می رقصید
تاریکی نوشت ناگهان
کلمات سوی تو خم شدند در ایستاد ...
تو همچنان می آیی ...
و چفت ِ این کلمات
دستی است که از هیچ آمد
و توی خلاء گم شد ...
نور کلید می شود توی چشمهام
وقتی توی تاریکی
سراغ ِ همه ی حجم ِ در را
از دستگیره می گیرم
باز می شوم ...
و خلاء سوی تو خم می شود
و دستی عجیب سکوت ِ لبهات را به لبهام لولا می کند
لحظه کش آمده که آمده ای وگرنه من
دستهام یادم نیست ... پاهام یادم نیست ... نیست! نیستی!
جفت ِ لبهای کودکیت شده
این کلید ِ خالی که توی بلوغ ِ کلمات نارس شکسته
سراغ ِ همه ی تو را
از لبهات ... می گیرم
نیست که ...
هر سو پرنده می شوی
هر سو پرنده می شوی رنگی پریده می شود
هر سو اشاره می کنی چشمی چکیده می شود
آرام ضربه می زنی روی سکوت شیشه ، شب
با سرفه های کوچکی قلبش تپیده می شود
موها بلند می شود شب می رسد روی زمین
از هر طرف که می کشی شبها کشیده می شود
سیگارهای در جهان سیگارها را در دهان
میلیاردها را که می کشد طعمت چشیده می شود
در استکان خالی از چای ای که نوشیده شده
گاهی شبانه می وزی الکل شنیده می شود
با چشمهای چیدنی تنهایی ِ بر شاخه را
هر دفعه پلک می زنی سیبی رسیده می شود






