۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

یادم هست



یادم هست ...

از لولا نبود سکوت ِ این در
عشق روی پاشنه ی ترس می رقصید

تاریکی نوشت ناگهان

کلمات سوی تو خم شدند در ایستاد ...

تو همچنان می آیی ...

و چفت ِ این کلمات
دستی است که از هیچ آمد
و توی خلاء گم شد ...

نور کلید می شود توی چشمهام
وقتی توی تاریکی
سراغ ِ همه ی حجم ِ در را
از دستگیره می گیرم

باز می شوم ...
و خلاء سوی تو خم می شود
و دستی عجیب سکوت ِ لبهات را به لبهام لولا می کند

لحظه کش آمده که آمده ای وگرنه من
دستهام یادم نیست ... پاهام یادم نیست ... نیست! نیستی!

جفت ِ لبهای کودکیت شده
این کلید ِ خالی که توی بلوغ ِ کلمات نارس شکسته
سراغ ِ همه ی تو را
از لبهات ... می گیرم

نیست که ...
 
 
 

0 نظرات:

ارسال یک نظر