می نویسم یادم بیاید
کلماتم تو را می شناسند
توی صفحه ی سفید می گردند
می گردند و نمی یابند
نیستی ، دیگر نیستی
نبود شده ای ، تاریکی ، تاریکیم !
خطوطی کم رنگ مرز صورتت را می سازند
می سازند و
فرو می ریزند .
باد می آید ، پاها می روند
دست ها تو را پس می زنند
به یادت می آورم ؟
کنار پنجره ی ترک خورده ای در نمارستاق
کنار پیراهن آبی ات
کنار چشم های درشت مریم
کلماتم دورت می کنند ، هو می کشند
در سایه خوابیده ای ، - بی کلمه ای
بیدار نمی شوی دیگر ... ؟
قصه ها دنبال انحنای مرز تنت در هوایند که تو را تو می کرد
بر می گردند توی تنم
تمام می شوند ...
*
حالا کلماتم خوابیده اند
بین مژگان لرزانت به یاد می آوری ؟
شروع قصه اینجاست
اینجاست
شروع قصه .







0 نظرات:
ارسال یک نظر